|
كامل شدن مسير است، نه مقصد! |
|
پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
ماهی ها عاشق می شوند
امروز صبح رادیو جوان با نویسنده و کارگردان فیلم ماهی ها عاشق می شوند، آقای علی رفیعی حرف میزد. یک آدم خیلی احساسی و محترم و پر از شور و خاطره. این فیلم هم فیلم خوبی است، ببینید. مخصون اونهایی که عاشق غذا و گذشته اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط سارا A>
پيام هاي ديگران ()
سهشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
بعله!!!!
بالاخره کی بود...الان یکی از نقاش ها رفته یا یکی از خانومای طبقه دوم...بابا چقدر طول میده...در بزن...تو حواست باشه در باز شد بگو... وای بدو بدو باز شد باز شد... کی بود...اه...من که نمیتونم الان برم... خب برو کنار من میرم...چی شد چرا پس برگشتی...ای وای...بیهوش شد
احتمالن بازار فروش ایزی لایف رونق پیدا میکنه. یک ساختمون ٣ طبقه ی در حال بازسازی با ٣٠ نفر کارمند و با ١٠ -١۵تا نقاش و بنا و برقکار و کاشیکار و سنگ بر و ... و دوتا دستشویی یکی برای رئیس ها یکی برای بقیه ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٦ ب.ظ توسط سارا A> سهشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
دل هوس ِ .... دل هوس ِ
دیشب حدود ساعت ١٠ از اتوبان حقانی رد می شدیم. از ارتفاع ِ اتوبان، زمین فوتبال ورزشگاه شهید کشوری معلوم بود. قبلن هم گاهی دیده بودم. نورافکن های هیوج ورزشگاه روشن بودن و آدما داشتن بازی میکردن. یهو به طرز عجیبی دلم خواست میتونستم شب ها، وقتی هوا خنکه، نسیم ملایم رد میشه و شبنم همه جا می شینه، توی ورزشگاه خالی از تماشاچی روی یکی از اون صندلی های اون وسط ها می نشستم و سیگار دود می کردم و هیشکی هم مزاحمم نمی شد و از تاریکی شب و تنهایی و سکوت و هوای عالی لذت می بردم. آخ چقدر کیف داره....... ای بابا، ضایع، اینم شد هوس آخه؟ از هر طرف که بگیری عملی نمیشه... ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ق.ظ توسط سارا A> یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
مستی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ق.ظ توسط سارا A> دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
گرد و غبار محلی
اتوبان همت - مسیر شرق به غرب ساعت ٧:٣٠ بامداد روز دوشنبه ٢٨ تیرماه ١٣٨٩
(اولین صدا و تصویر دل انگیز صبحگاهی) ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ق.ظ توسط سارا A> سهشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تنها تنها
توی ترکم... آسون نیست. اصلن آسون نیست... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ توسط سارا A> دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
در جستجوی پدر
بعدازظهره. کار خاصی ندارم. امروز همه چیز مرتبه. چای ریختم. کولر هم روشنه. ماهواره هم هست. سریال هم که درام و رمانتیک و خانوادگیه و رنگی هم هست، خیلی رنگی و بقول برخی: "فعلا که تونسته دل تمام خانواده ها از پیر و جوون و کوچیک و بزرگ را تسخیر کنه"... چه کاری بهتر از این؟ چه کاری بهتر از تماشای سریال؟ چی از این سرگرم کننده تر؟ چی از این آپ تو دیت تر؟ چی از این مردمی تر؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ توسط سارا A> شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
آلیس در سرزمین عجایب
کی باورش میشد خرده نخ های قیچی قیچی شده ی خیاطی های مامان زیر چرخ خیاطیش توی اون اتاق کوچیکه حاجت بدن؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ توسط سارا A> دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
سوت - سکوت
- خسته ام از مناسبات آدمیزادی، این همه مناسبات احمقانه ی آدمیزادی، خسته ام از خودم، از درجا زدن، از فکرم، از تنم، خسته ام از غمگینی و افسردگی و خستگی - تو دیگه چرا؟ - واقعاً نمیدونم من دیگه چرا. من آخه خیلی با خیلیا فرق دارم. نمیدونم چه فرقی دارم. - اینقدر شبیه و اینقدر متفاوت، اینقدر نزدیک و اینقدر دور؟؟؟ - توی مغزم، توی سرم پر از کرم شده. سرگیجه میگیرم از این همه وول وول خوردن های کرم ها. - چند ساله بودی؟ بزرگتر یا مونده و در خودمونده؟ - چند ساله بودم؟ هنوزم هستم. من چه فرقی دارم با من. غیر از اینکه بیشتر شبیه هذیان شدم...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٦ ب.ظ توسط سارا A> سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
به سند متصل تا شیخ جلیل ابوالقاسم جعفر بن قولویه قمی، به اسناد خودش از علی بن ابیطالب علیه السلام که فرمود: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دیدن ما آمد و ما طعامی را نزد او آوردیم و امّ ایمن نیز کاسه ی بزرگی از خرما و ظرفی شیر و کره برای ما هدیه آورد و آن را نزد آن حضرت گذاشتیم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تناول کرد و هنگامی که از غذا خوردن فارغ شد من برخاستم و آب روی دست آن حضرت ریختم. وقتی دست خود را شست و روی و محاسن خود را با رطوبت و تری ِ آن مسح کرد، برخاست و در کنار خانه به سجده رفت و بسیار گریست. چون سر از سجده برداشت کسی از ما اهل بیت جرأت نکرد از او چیزی سوال کند. پس حسین علیه السلام برخاست و آهسته رفت تا بر پاهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشست. پس سر آن حضرت را به سینه ی خود چسبانید و چانه ی خود را روی سر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار داد و گفت:ای پدر! چه چیز شما را می گریاند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پسرم! من به شما نظر کردم و بسیار شاد گشتم طوری که پیش از این شاد نشده بودم، پس جبرئیل بر من فرود آمد و مرا خبر داد که شما کشته میشوید و محلّ کشته شدن شما از هم دور است، پس خدا را بر آن ستودم و از او برای شما طلب خیر کردم. حسین علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: ای پدر! چه کسی قبرهای ما را زیارت میکند و دیدن ما می آید با این دوری و جدایی از هم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: گروه هایی از امت من که مقصود آنان نیکی به من خواهد بود؛ پس من هم در موقف قیامت به دیدن آنان میروم و بازوهای آنان را میگیرم و از ترس و شدائد آن روز نجات میدهم. کامل الزیارات: ۵٨ ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٤ ب.ظ توسط سارا A> شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
پیاده روی در سال ها...
وَیَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیْرِ ۖ وَکَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا - سوره اسراء 11 این آیه به یکى از علل مهم بىایمانى که عدم مطالعه کافى در امور است اشاره کرده، چنین مىفرماید: «و انسان همان گونه که نیکیها را طلب مىکند (به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه کافى) به طلب بدیها برمىخیزد چرا که انسان ذاتا عجول است» در حقیقت «عجول» بودن انسان براى کسب منافع بیشتر و شتابزدگى او در تحصیل «خیر» و منفعت سبب مىشود که تمام جوانب مسائل را مورد بررسى قرار ندهد، و چه بسیار که با این عجله، نتواند خیر واقعى خود را تشخیص دهد، بلکه هوى و هوسهاى سرکش چهره حقیقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شرّ برود. و در این حال همان گونه که انسان، از خدا تقاضاى نیکى مىکند، بر اثر سوء تشخیص خود، بدیها را از او تقاضا مىکند، و همان گونه که براى نیکى تلاش مىکند، به دنبال شر و بدى مىرود، و این بلاى بزرگى است براى نوع انسانها و مانع عجیبى است در طریق سعادت، و موجب ندامت و خسران! در حدیثى از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود: «مردم را عجله هلاک مىکند، اگر مردم با تأمل کارها را انجام مىدادند کسى هلاک نمىشد». البته در روایات اسلامى بابى در زمینه «تعجیل (و سرعت) در کار خیر داریم» از جمله در حدیثى از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله مىخوانیم: «خداوند کار نیکى را دوست دارد که در آن شتاب شود». و در روایات مىخوانیم: «در کار خیر، عجله کنید» یعنى بعد از آن که خیر بودن کارى ثابت شد دیگر جاى مسامحه نیست. ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٢ ق.ظ توسط سارا A> سهشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
فقط امروز
توی جلسه دیروز "ج" از ژاپن گفت که توی جنگ جهانی کاملن نابود شد و طی ۶٠ سال این همه خودش رو ساخت که الان کلّی قلدره واسه خودش. دیشب هم داشتم می شنیدم ولی نمی دیدم که علی درستکار ـ مجری مورد علاقه ام ـ داشت با یه لحن حدودی خشن و سرزنشی و خودمونی ـ خودش هم در آخر از لحنش عذرخواهی کرد و گفت برای این بوده که بیشتر مدروک باشه ـ در مورد این حرف میزد که رهبر وقتی روز اول فروردین میاد شعار سال رو میگه، همینجوری ننشسته یکسال فکر کنه که بعدش بیاد یه جمله ی چهار کلمه ای الکی بگه و باز او هم از ژاپن میگفت که با فکر و آینده نگری و برنامه ریزی شده اینی که هست و میگفت فرق ما ایرانی ها با اونا اینه که: زود راضی میشیم. زود راضی میشیم؟ اگر دقیقن از همون زاویه ای که اون داشت میگفت نگاه کنیم، کاملن درک میکنیم چی میگه. شاید پشت این کلمه مفهوم تنبلی باشه. با این تنبلی خیلی موافقم. و توقع و در بعضی موارد هم شاید وسواس. یعنی کاملن برعکس چیزی که علی آقا گفته. یعنی چون خیلی خودتو دست بالا میگیری، و خیلی بالا بالا انتظار داری برای خودت و از خودت، اونوقت بیخیال میشی و میزنی زیر همه چی و به انچه که موجوده راضی میشی. و من هنوز فکر میکنم زندگی در هیچ جای دنیا به راحتی ایران نیست، حالا هیچ جا که نه، همون چین و ژاپن و اروپا و آمریکا. خارج! که همه اش برج ایفل و آرک سنت لوئیس و دیسکو ریسکو و هالیوود نیست؛ زندگی اونجا باید خیلی سخت باشه. هم برای گرونی هایی که ما تصوری ازشون نداریم و هم اینکه باید خیلی واقعن کار کنی تا بتونی یه کم زندگی کنی. باید خیلی جون بکنی تا آخر هفته یه کم تفریح کنی و اینا مستقیما به هم مربوط میشن. و اینکه هی همه میگن وای وای چقدر دخترا توی ایران آرایش میکنن، اصلن اون طرف اینطوری نیست. آرایش نکردن اونها برای این نیست که از دخترای ایرانی نجیب تر و کم هیجان تر و کم هوش تر هستن. برای اینه که وقت ندارن. دختره اگه بخواد یک ساعت ، نیم ساعت از وقتشم صرف آرایش کنه، نمیتونه به اندازه ی کافی پول دربیاره و دیگه نمیتونه آخر ماه مالیات و عوارض و بیلز و اجاره خونه و این چیزا رو پرداخت کنه و ممکنه خونه اش رو ازش بگیرن بابت بدهی و ممکنه بچه اش رو ازش بگیرن بابت بی پولی و یک عالمه از همینا. (نظری به خواص اهل خارج ندارم که خودشون به خارجا حقوق میدن) ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ توسط سارا A> دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
قرآنی
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ (3) سوره بقره آیه3 یک تعریف کوتاه و جامع برای مؤمنان باتقوا؛ ظاهرن چیز زیادی نیست، اما توی خودت اگه دقیق شی و عمیق شی، میبینی اصلنم آسون نیست. همون اولش در ایمان به غیب، درصد میگیرم از خودم و از یقینم و باورم و عملم به باورم و حواس جمعی ام به حضور همیشگی خدا و بنا گذاشتن همه ی زندگی و عمرم بر پایه ی همه ی اون چیزایی که خدا گفته و وعده داده و خیلی هاشو من ندیدم؛ درصدش رقم بالایی نیست. و اما ترسم از مرگ که بخاطر زوال جسم و تنمه؛ ترسم از نابود شدن این بدن هست که این همه الان وقت منو میگیره و این همه بهش میرسم و این همه بهش وابسته هستم ـ وای از این وابستگی ـ و نصف بیشتر عمرم بجای روحم دارم به تنم میرسم و این ترس منو در مورد ایمانم به غیب بیشتر به شک می اندازه. که اگر من صد در صد یقین داشته باشم به خدا و وعده ی خدا، خب چه جای ترس؟ همه اش میشه توکل و اعتماد، با آرامش و بدون اینکه گوشه ی چشمم به دنیا و زمین و جسمم و ترسم و شکّم باشه.َ
إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَة فَمَا فَوْقَهَا فَاَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَاَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا اَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلا یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَیَهْدِی بِهِ کَثِیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلا الْفَاسِقِینَ (٢6) سوره بقره آیه26 و من فکر میکردم چطور میشه قرآن خودش بگه که قرآن باعث گمراهی آدمها میشه و توی این آیه جوابم رو گرفتم که کافران میگن خدا با قرآن بسیاری رو گمراه میکنه و خدا هم زده توی دهنشون ـ تودهنی!! ـ که غیر از بدکاران بوسیله ی آن گمراه نمیشن. و چطور میتونی تصور کنی که خدا چقدر مظلومه که با اون همه بزرگی باید این همه با آدم های زبون نفهم سر و کله بزنه و چونه بزنه که کمتر توی لجن فرو برن و چه خوشگله عبارتش وقتی میگه: همانا خدا حیا نمیکند که مثالی بزند به پشه و چیزی بزرگ تر از آن...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ توسط سارا A> یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
+ نوروز - آدم ها
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ توسط سارا A> شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
سال 30 سالگی
تند تند تند تند تند. می تونی حساب کنی چقدر فاصله است از الان تا فردا همین موقع. هیچی. یعنی هیچی. همین الان همون فرداست. تند تند تند تند تند تند. و چقدر هر روز عوض میشم و چقدر دنیام کوچیک تر میشه و خواسته هام جمع و جور تر میشن. یا اصلن نمیشن دیگه، یعنی اصلن نیست میشن. و منم گاهی سرگردون و گیج و ویج انگار یه گوی سنگینه سرم روی تنم که هی میچرخه و میچرخه و میچرخه و چون سنگیه انگار میخواد با شتاب سنگینی در اثر نیروی گریز از مرکز پرت بشه بره یه وری واسه خودش. یا بعضیا نمیدونم بشینم یا بپاشم یا بخوابم یا براهم یا بمونم یا برم یا نمیدونم چی. فقط میخوام سرم رو بزنم به زمین تا زمین باز بشه و من برم زیرش، یا شاید هم توی دیوار؛ به همین ترتیبی که برای زمین توضیح دادم. آی آی آی. دلم دلم دلم. خدا خدا خدا. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ق.ظ توسط سارا A> سهشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
روزنه نفس کشیدن کو؟؟؟؟
آی خدا آی خدا آی خدا، چقدر نفس کم دارم، چقدر دورم از خودم، شبیه کسایی شدم که ٢٠ سال پشت کنکور درجا میزنن و هرچی دلشون میخواد که قبول بشن ولی بازم قبول نمیشن. ببین، نگفتم هرچی تلاش میکنن قبول نمیشن، گفتم هر چی هم که دلشون میخواد ولی قبول نمیشن. چون واقعن اونقدر که لازمه تلاش نمیکنن. برای... نمیدونم برای چی، برای خیلی چیزا، برای کسالت، بی حوصلگی، بی قیدی، شایدم کم خونی! آخه کم خونی باعث خستگی مزمن میشه و منم که قطعن دچارش هستم. اما نمیدونم ربطی به عصبیت هم داره یا نه. عصبیت. مثل اینکه یکی داره توی مخم رو با مته برقی سوراخ میکنه. اونوقت عصبیت منو منفجر میکنه. بی تحمل میشم و بومب!!!!!!! یعنی اگه بخوام قرص خوردن رو شروع کنم کمکم میکنه؟ من که مدت هاست کدئین رو هم حذف کردم. باز بی خوابی های شبونه رو با قرص جبران کنم. یا عصبیت ها رو با قرص مهار کنم. نمیدونم. دوست داشتم یه قانون عملی وجود داشت. یعنی مثلن منظورم اینه که دوست داشتم یه ماشین قانون وجود داشت که همه وقتی بهش نصب میشدی دیگه به اجبار هدفمند و قانونی میشدی. واقعن اینقدر که همه با تأکید و شدت میگن من لوسم؟ به نظر خودم که اصلن هم لوس نیستم و تازه دلم میخواد کلّی لوس باشم و آدم ها ولی نمی ذارن. دلم میخواد در مورد خودم و غصه هام و شادی هام حرف بزنم. دلم میخواد به چیزا و کسایی که دوستشون دارم وابسته باشم ولی وابستگی هی از من فرار میکنه. یعنی خود ِ درونی ِ خودم نمیذاره و هی بهم سخت می گیره. ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ توسط سارا A> چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
سال ها
تا حالا به مرده دست نزده بودم. قبل از دو سال پیش که بابا فوت کرد اصلاً مرده ندیده بودم و مرگ رو در واقع از نزدیک ندیده بودم و برای همین خیلی شوکه بودم تا مدت ها؛ ولی حالا دیگه دارم حرفه ای شدم. بعد از بابا، خاله جان و آقا مهدی و حالا هم که... دو روز پیش عمه مهینم فوت کرد. بندر انزلی زندگی میکرد. تنها زندگی میکرد با خواهر و برادرش. آوردنش تهران. خیلی غریبانه بود مراسم تدفینش. برای این میگم غریبانه چون آدم های کمی آمده بودند. در واقع کل فامیلش همین بود. نمیدونم چرا وقتی میخواستن بذارنش توی قبر یهو همه بچه ها نبودن. یارو گورکنه همه رو پراکنده کرده بود که برن عقب. ولی من نرفتم. خب دادا هم که توی قبر بود. اومدن بذارنش، دادا گفت سارا بگیر و من گرفتم و میگفت مواظب سرش باش. منم دستم رو گذاشته بودم زیر سرش و تا اون پایین تا جایی که دستم میرسید سرش رو نگه داشته بودم که به دیواره های قبر نخوره. الان که فکر میکنم برام سواله که چرا دادا این حرف رو زد. اون که مرده بود. یعنی تا یه مدتی هنوز بدن به دنیا تعلق داره و حس میکنه مستقل از روح؟ این که خیلی وحشتناک میشه. اینطور دوست ندارم. اون مرده شورها که این طرف و اون طرف میندازن مرده رو و خلاصه زیر اون کفن ها و توی قبر و زیر خاک و سرما و تنهایی و همه ی اینا. دلم رو اینطور آروم میکنم که دادا بخاطر محبتش این حرف رو زده. چقدر خون ِ توی رگ هام رو دوست دارم. اونه که بهم رنگ میده. چون مرده ها خیلی سفید هستند. مردن خیلی سرده. همه چیزش سرده. بعد از مردن آدما تا یه مدتی مثل دیوونه ها میشم. مدام به صورت آدم ها نگاه میکنم و تصورشون میکنم که مرده اند و از لابلای کفن طرف راست صورتشون روی خاکه و سفید شدند و چشماشون بسته است. ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط سارا A> شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
کم هزینه ترین لذت های دنیا
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ... 1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. 2 -سعی کنیم بیشتر بخندیم. 3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم. 4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم. 5 -گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم. 6 - بیشتردعا کنیم. 7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم. 8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم. 9- لذت عطسه کردن را حس کنیم. 10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم. 11- زیر دوش آواز بخوانیم. 12-سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم . 13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. 14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. 15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم! 16- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم. 17- برای کارهایمان برنامهریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است! 18- مجموعهای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... برای خودمان جمعآوری کنیم. 19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. 20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهیها باشد چه بهتر. 21- گاهی از درخت بالا برویم. 22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم. 23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!. 24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم. 25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم 26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم. 27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم. 28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم . 29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس کنیم. 30- زیر باران راه برویم. 31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم .. 32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم . 33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. 34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم. 35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. 36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم. 37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم. 38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. 39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم. 40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد. ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٩ ب.ظ توسط سارا A> یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
خوش اومدیم
یه جوری باز هی دوباره بعد از دوباره فکر میکنم چقدر خودم با خودم فرق دارم. توی موقعیت های جدید هی این من ِ تازه رو کشف میکنم. دیروز اولین روز ماه رمضان بود. روز خوبی بود. همه یه جورایی ناخودآگاه شاد بودن از اومدنش. اداره هم حال و هوای رمضان هارو داشت. آدما آروم تر، نماز جماعت، و خاموشی ساعت دو. منم خوشحالم. دلم میخواد ماه رمضان رو بغل کنم. کاش میشد. عقلم نمیرسه. هرچیزی رو که دوست داشته باشم میخوام که بغلش کنم. خوبه که میزبان خداست. خب اخه همیشه کار میزبان سخت تره. مهمون باید مؤدب باشه. بانزاکت باشه. قوانین صاحبخونه رو رعایت کنه و در کل کار خیلی سختی نداره جز اینکه نایس و پولایت باشه. ولی میزبان باید سنگ تموم بذاره. یه جوری که مهمون راضی و خوشحال بره. که بهش خیلی خوش گذشته باشه. کاش بهمون خیلی خوش بگذره. خداجون کمک کن همون کارایی رو که خیلی برامون سخته انجام ندادنشون، همون کارا که عادت شدن و چسبیدن به لباسامون و به تنامون و به روحامون، همون کار سخت سخت هارو دیگه ترک کنیم. ما که عقلمون نمیرس، برسه هم زورمون نمیرسه، تو زشتی هاش رو بهمون نشون بده که متنفر بشیم ازش. نگاه کن. دستامون خالیه. هیچ ادعایی هم نداریم. فقط سرمون رو انداختیم پایین و میگیم ما دربست بنده هستیم. بدون هیچ کم و زیادی. هیچی نداریم. راحت راه رو گم میکنیم. کوچیکیم. زور نداریم. خداجون با معرفتی که از تو سراغ داریم محاله بی خیالمون بشی، مگه نه؟ ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٢ ق.ظ توسط سارا A> چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
تابستانه
سلام امشب میرم مشهد؛ انشأالله! یه باری چند سال پیش ها، به قول مریم چارسال پارسالا، لیلا حسن زاده رفته بود مشهد برام یه مسج فرستاد، دوست داشتم، هنوز نگه داشتمش: هرچند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است . . . . هنوز احساس میکنم که هنوز جوونم. به خاطر حس هایی که دارم. به خاطر حس هایی که خیلی شدید دارم. هنوز جوونم وقتی که خیلی دوست دارم، خیلی خیلی دوست دارم، با همه ی روح و نفس و قلب و خون و پوستم دوست دارم. لحظه ی عزیز ِ با تو بودن... هنوز جوونم وقتی که عمیق ِ عمیق افسرده و غمگین میشم؛ اونقدر عمیق که انگار یک نفر بره دستشو بزنه کف دریای خزر و برگرده. کولی ام، خسته و سرگردانم... هنوز جوونم وقتی که خیلی چیزها برام مهمه، وقتی که از زندگی لذت می برم، وقتی که در مورد خیلی چیزها نظر و عقیده دارم، وقتی که به آینده فکر میکنم، وقتی که برای داشته هام میجنگم، وقتی که امیدوارم... . . . . تیتر یک روزنامه مردم سالاری رو امروز دیدم دست بچه ها، یک چیزی بود توی این مایه ها: "آیت الله یزدی گفته میرحسین موسوی از هم اکنون برای انتخابات ریاست جمهوری یازدهم رد صلاحیت شد." خیلی دلم می خواست یک نفر عقلش برسه و این حرف رو بزنه. حالا کاری ندارم به مقاصد روزنامه چی ها. و چقدر آدم ها حرص خوردند؛ چون آدم منافق و بزدلی که داره واسه دولت کار میکنه و پول دولت رو هم میخوره و در عین حال اپوزیسیون دولت هستش، چه کار دیگه ای از دستش برمیاد حداقل جز حرص خوردن... . . . . طبق معمول هر روز روزنامه ابتکار یک عالمه سرحالم کرد. خیلی باهاش ارتباط خوبی برقرار کردم. دوتایی با هم هپیلی اِوِر افتر!!! امروز مطلبی داشت توی ستون اشاره به اسم: کدام پیکار ارزش مبارزه را دارد؟ مینویسمش: حقیقت آنست که زندگی دقیقا آنطور نیست که ما می خواهیم باشد و دیگران اغلب مطابق میل ما رفتار نمی کنند. در هر لحظه از زندگی جنبه هایی هست که ما آنها را دوست داریم و جنبه های دیگری وجود دارد که دوست نداریم. همیشه اشخاصی هستند که با شما مخالفت می کنند، افرادی که کارها را طور دیگری انجام می دهند و کارهایی که درست از آب درنمی آیند. اگر شما علیه این اصل زندگی مبارزه کنید، بیشتر عمر خود را صرف مبارزه و پیکار خواهید کرد. راه آرام تر برای زندگی کردن آنست که آگاهانه تصمیم بگیریم، کدام پیکار ارزش مبارزه را دارد؟ و کدام یک بهتر است رها شود؟ اگر هدف اصلی شما این نیست که همه چیز بطور کامل درست از آب درآید، بلکه در عوض یک زندگی نسبتا بدون فشار روحی داشته باشید، آنگاه خواهید فهمید که بیشتر پیکارها شما را از آرام ترین احساساتتان دور می کنند. آیا واقعا مهم است که به همسرتان ثابت کنید که حق با شماست و او اشتباه می کند، یا اینکه شما به این خاطر با کسی برخورد می کنید که به نظر می رسد او مرتکب اشتباهی کوچک شده است؟ آیا رستوران یا سینمایی که شما ترجیج می دهید بروید آنقدر اهمیت دارد که درباره آن بحث کنید؟ آیا خط کوچکی روی اتومبیل تان واقعا ایجاب می کند که در دادگاه ادعای خسارت جزئی بکنید؟ آیا اینکه همسایه شما اتومبیل خود را در قسمت دیگر خیابان پارک نمی کند باید سر میز شام خانوادگی مورد بحث قرار گیرد؟ اینها و هزاران مسئله کوچک دیگر چیزهایی هستند که بسیاری از مردم زندگی خود را صرف مبارزه با آنها می کنند. نگاهی به فهرست مسائل خودتان بیندازید. اگر این فهرست مانند فهرستی است که پیش از این داشته اید، بهتر است اولویت های خود را دوباره ارزیابی کنید. اگر نمی خواهید برای چیزهای کم اهمیت حرص بخورید، ارزش آن را دارد که پیکارهای خود را عاقلانه انتخاب کنید. اگر این کار را بکنید، روزی خواهد رسید که دیگر مجبور نخواهید بود که اصلا پیکار کنید. ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ب.ظ توسط سارا A> [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]
|
پرشين بلاگ پيوندها |
